تبلیغات
بروبچه های رشته ی ریاضی

بروبچه های رشته ی ریاضی

فقط فیزیک

از قول ایشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید : استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.
من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.
به آن دانشجو گفتم جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود
و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد!

+نوشته شده در شنبه 4 تیر 1390 ساعت04:13 ب.ظ توسط K.A.H | نظرات |

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت-مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت زانسبب افتان و خیزان میروی-گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم-گفت والی از کجا در خانه خمار نیست
گفت تا داروغه را گویم در مسجد بخواب-گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان-گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم-گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت اگه نیستی کز سر افتادت کلاه-گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی-گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را-گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

+نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر 1390 ساعت04:15 ب.ظ توسط دینا | نظرات |

همشاگردی چقدر دلتنگ تو بودم


تو، زیباترین فصل کتاب منی؛ زیباترین شعر لحظه هایم، بهترین تفریق دشمنی و قشنگ ترین جمع دوستی.

«تصمیم کبری»، چشم انتظار عزم و اراده راسخ ماست و «دهقان فداکار» هنوز هم با بدنی عریان، پیشاپیش قطار می دود تا ایثار را به ما بیاموزد.

«سرزمین ما ایران»، هنوز هم لاله زار جان های عاشقی است که در سرمای بهمن ماه، روئیده اند.

دانه های یاقوت، صد دانه، صد دانه کنار هم نشسته اند تا واژه «تک» را از قاموس کتاب هایمان پاک کنند.

هنوز هم «بابا آب می دهد» و مادر «آش و کشک» لذیذمان را می پزد تا در همین ابتدای راه، شین شهامت و تلاش، بر مذاق ما گوارا بیاید.

«امین و اکرم»، هنوز هم ستاره های آسمان امید ما را می شمارند و انگشتان کوچک «پِتروس»، در روزنه استخرِ بالای شهر، سدی بزرگ بر روی خودبینی ها و خودخواهی های ما شده است؛

تا من تو را ببینم و من و تو ما بشویم و در راه هدفی والا و مشترک، دستان هم را بفشاریم.

بچه ها این اخرین پسته که میذارم رفت تا تیر ماه سال دیگه اخه دوباره مدرسع ها شروع شده!!!!!

اگه خوبی بدی دیدین؟ببخشید .تو این مدت کوتاه خیلی چیزا از همتون یاد گرفتم.

راستی که این اخرین پسته پس نظر یادتون نره دوستای گلم...


+نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور 1389 ساعت05:16 ب.ظ توسط دینا | نظرات |


سیر تکاملی آقایان
آقایان در سن 14 تا 17 سال مانند کشور کره شمالی هستند:قدرتی ندارند ولی مانند این کشور ادعای قدرت و سرکشی می کنند.

در سن 18 تا 19سالگى، مثل هندوستان هستند: برای زندگی کردن 4راه پیش روی خود میبینند یا کنکور و قبولی یا سربازی به عبارت بهتر(آشخوری)یا بیشتر مواقع عاشق مشن و تا صبح واسه عشقشون شعر میگن و یا پایان زندگی و مرگ.

در سن 20 تا 27 سالگى، مانند کانادا هستند: بسیار خون گرم و مهربان اوج جوانی، زیبا و دلربا، برای هر دختری خیلی زود ویزای پزیرش صادر میکنند.در این دوران در تمام مدت از طرف جنس مخالف زیر نظر هستن و برایشان دامهای زیادی گسترانده شده است.

بین سن27 تا 32 سالگى، مانند ترکیه هستند: بدین معنا كه در دام گرفتار شده اند و فقط به حرف رئیس بزرگ که همان خانومشان باشد گوش میدهند...پر از عشق.

در سن 32 تا 40 سالگى، مثل ژاپن هستند: کاملا کاری شده اند..آینده روشن را در فعالیت شبانه روزی میبینند.

بین 40 تا 50 سالگى، مانند روسیه هستند: بسیار پهناور، آرام و بسیار قدرتمند در جامعه و به عنوان راهنما و حلال مشکلات.

در سن50 تا 65 سالگى، مانند کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق: با یك گذشته ى درخشان و بدون آینده.

بعد از 65 سالگى، شبیه عربستان هستند: همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام می گذارند.

--------------------------------------------------------------------------------

سیر تکاملی دخترخانمها
??سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟میگفتن:خوبم مرسی . حالا میگن مرسی خوبم

??سالگی:یعنی یه عاشق واقعیند . فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن. شوخی هم ندارن.

??سالگی:نشستن و اشک می ریزن .بهشون بی وفایی شده .کوران حوادث....

??سالگی:دیگه اصلا عشق بی عشق .توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن.

??سالگی:از بی توجهی یه نفر رنج می برن . فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست.

??سالگی:نه , نه اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره . می دونم.

??سالگی:فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط.

??سالگی:خوش تیپ باشه،پولدار باشه،تحصیلکرده باشه،قد بلند باشه... آخ که چی نباشه.

??سالگی:همه خواستگارها رو رد می کنن.

??سالگی:زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره،فقط شجاع باشه،ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه

??سالگی:اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد...

??سالگی:یه نفر می یاد ، همین خوبه ......  بله

??سالگی: آخیش...

??سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی !!

 

همه موافقید؟ هر کس میگه اینجوری نیست جواب بده.


+نوشته شده در چهارشنبه 24 شهریور 1389 ساعت04:13 ب.ظ توسط دینا | نظرات |

مرگ من روزی فرا خواهد رسید    در بهاری روشن از امواج نور
                                                                           در زمستانی غبار آلودو دور     یا خزانی خالی از فریادو شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید    روزی از این تلخو شیرین روز ها
                                                                            روز پوچی همچون روزان دگر   سایه ای از امروزها دیروز ها!

 

(فروغ فرخ زاد)

 

راستی این شعر فوق العاده قشنگه اگه نخوندینش تا حالا بگین تا کاملشو واستون بذارم...

نظرم یادتون نره!!!
 


+نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور 1389 ساعت09:06 ق.ظ توسط دینا | نظرات |


روزی دو مرد عازم ماهیگیری شدند، یکی متبحر و دیگری سر رشته ای از این کار نداشت.

هر بار ماهیگیر کار کشته ماهی بزرگی صید می کرد آن را در ظرفی پر از یخ می انداخت اما هر بار که ماهیگیر بی تجربه یک ماهی بزرگ صید می کرد دوباره آن را به آب می انداخت…

ماهیگیر متبحر تا شب شاهد این ماجرا بود سرانجام کاسه صبرش لبریز شد و پرسید: چرا هر ماهی بزرگی که صید می کنی دوباره به آب می اندازی؟!

ماهیگیر بی تجربه جواب داد: خوب معلومه برای این که من فقط یک تابه کوچک دارم!...

گاهی به علت کم بودن ظرفیت هایمان نعمتهای بزرگ خداوند را از دست می دهیم


+نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور 1389 ساعت09:06 ق.ظ توسط دینا | نظر یاد نره!!! |


صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

+نوشته شده در شنبه 6 شهریور 1389 ساعت11:53 ب.ظ توسط دینا | نظرات |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+نوشته شده در شنبه 6 شهریور 1389 ساعت12:52 ق.ظ توسط دینا | نظرات |


مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+نوشته شده در جمعه 5 شهریور 1389 ساعت10:50 ب.ظ توسط دینا | نظرات |


چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می اید

بالش من پر آواز پر چلچله ها ست

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

 آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم

 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

 وقتی از پنجره می بینم حوری

دختر بالغ همسایه

 پای کمیابترین نارون روی زمین

فقه می خواند

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم

 آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت

 و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

 که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد : سهراب

کفش هایم کو؟


+نوشته شده در جمعه 5 شهریور 1389 ساعت05:10 ب.ظ توسط دینا | حواستو جمع کن نظر یاد نره |

حاتم را پرسیدند که :« هرگز از خود کریمتر دیدی؟»
گفت : بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرودآمدم و وی ده گوسفند داشت.
فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت وپیش من آورد.
مرا قطعه ای از آن خوش آمد، بخوردم .
گفتم : « والله این بسی خوش بود.»
غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت وآن موضع را (آن قسمت ) را می پخت و پیش من می آورد.

و من ازاین موضوع آگاهی نداشتم.
چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است.
پرسیدم که این چیست؟
گفتند : وی (غلام) همه گوسفندان خود را بکشت (سربرید).

وی را ملامت کردم که : چرا چنین کردی؟
گفت : سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟

پس حاتم را پرسیدندکه :« تو در مقابله آن چه دادی؟»
گفت : « سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.»
گفتند : « پس تو کریمتر از او باشی! »
گفت : « هیهات ! وی هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری ؛ اندکی بیش ندادم.»

نظر یادتون نره


+نوشته شده در جمعه 5 شهریور 1389 ساعت10:21 ق.ظ توسط K.A.H | نظرات |

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاس.

 

+نوشته شده در شنبه 30 مرداد 1389 ساعت11:07 ب.ظ توسط دینا | نظرات |


فکر می کنین دخترا و پسرا چه جوری نیمرو درست می کنند؟؟؟؟
دخترها:
1- توی ماهیتابه روغن میریزن

2- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میكنن

3- تخم مرغها رو میشكنن و همراه نمك توی ماهیتابه میریزن

4- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میكنن


پسرها:

1- توی كابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن

2- توی كابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میكنن

3- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن

4- توی ماهیتابه روغن میریزن

5- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

6- یه دونه تخم مرغ پیدا میكنن

7- چند تا فحش میدن

8- دنبال كبریت میگردن

9- با فندك اجاق گاز رو روشن میكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره

10- ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!)

11- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن

12- تخم مرغی كه از روی كابینت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك میكنن

13- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن

14- میرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن

15- تلویزیون رو روشن میكنن و صداش رو بلند میكنن

16- روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن

17- تخم مرغها رو میشكنن و توی ماهیتابه میریزن

18- دنبال نمكدون میگردن

19- نمكدون خالی رو پیدا میكنن و چند تا فحش میدن

20- دنبال كیسهء نمك میگردن و بلاخره پیداش میكنن

21- نمكدون رو پر از نمك میكنن

22- صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون

23- نمكدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن

24- بوی سوختگی رو استشمام میكنن و میدون توی آشپزخونه

25- چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن

26- توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن

27- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن

28- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون

29- سریع برمیگردن توی آشپزخونه

30- تخم مرغهایی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن

31- ماهیتابه رو میندازن توی سینك

32- دنبال ظرفهای مسی میگردن

33- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن

34- چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن

35- یاد نمك میفتن و میرن نمكدون رو از كنار تلویزیون برمیدارن

36- چند ثانیه فوتبال تماشا میكنن

37- یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه

38- روی باقیماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن

39- چند تا فحش میدن و بلند میشن

40- نمكدون شكسته رو توی سطل میندازن

41- قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میكنن

42- چند تا فحش میدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زیر آب میگیرن

43- با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن

44- پارچه رو كه توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میكنن

45- نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن


+نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد 1389 ساعت11:06 ب.ظ توسط دینا | نظرات |


مشخصات یه پسر خوب

•    یک پسر خوب هنوز امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمی دهد
•    یه پسر خوب کمتر با این جمله مواجه می شود"مشتری گرامی دسترسی شما به این سایت مقدور نمی باشد"
•    یه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نمی رود
•    یه پسر خوب عکس الکساندر گراهام بل رو قاب نمی کنه بزنه تو اتاقش
•    یه پسر خوب پشت چراغ قرمز با دیدن یه خانم چشماش مثه چراغهای فولکس نمی زنه بیرون
•    یه پسر خوب روزی چند بار به سازندگان یاهو مسنجر لعنت می فرسته
•    یه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متریِ هیچ خانمی نمی شینه
•    یه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشینش بوی ادکلن زنونه نمی ده
•    یه پسر خوب هیچ وقت پای تلفن از این کلمات استفاده نمیکنه:"ساعت چند"؟ "کی میای؟" "کجا؟" "دیر نکنی ها"
•    یک پسر خوب زمانی که کسی می خواهد از عرض خیابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نمی کند
•    ک پسر خوب زمانی که یک دختر خانم راننده می بیند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آید
•    یک پسر خوب که ژیان سوار می شود روی بنز همسایه با سوئیچ ماشین نقاشی نمی کشد
•    یک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمایندگی از راهداری و شهرداری خیابانهای شهر را متر نمی کند
•    یک پسر خوب دکمه های پیراهنش را از یک متر زیر ناف تا زیر چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم می کند
•    یک پسر خوب به محض دیدن دختر همسایه رنگش لبویی شده و چشمش را به آسفالت می دزود
•    یک پسر خوب روزی 10بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسایه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نمی کند
•    یک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد یساری نخوانده وبرای همسایگان آلودگی صوتی ایجاد نمی کند
•    یک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نمی کند
•    یک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار می کند و به هر کس که می رسد نمی گوید که بجای اصغر به او رامتین و آرش و ... بگویند
•    یک پسر خوب در اثر دیدن افراد غرب زده جو گیر نشده و لحاف کرسیه قرمز خال خال یشمی را به پیراهن تبدیل نکرده و سر زانو خود را جر نمی دهد
•    یک پسر خوب تقاضای وسایل نا مربوطی از قبیل موبایل را از خانواده ندارد
•    یک پسر خوب در صورتی که با نامزد خود بیرون رفت و کسی به خانم متلک گفت فورا با پلیس 110 تماس حاصل می کند
•    یک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالی به 12 ماه دهانش بوی تلفن نمی دهد
•    یک پسر خوب هر صدایی از قبیل قار و قور شکم اهل خانه را با صدای تلفن اشتباه نگرفته و یک متر به بالا نمی پرد
•    یک پسر خوب برای بیرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوی آئینه نایستاده و بزک نمی کند
•    یک پسر خوب تنها جوکهایی را بیان می کند که مورد تائید 1)وزارت ارشاد اسلامی 2)وزارت بهداشت 3)وزارت مبارزه با تبعیضات استانی و ... باشد(منو می گه!)
•    یک پسر خوب در جشنهای فامیلی جو گیر نشده و نمی رقصد تا آبروی کل خاندان را بر باد دهد
•    یک پسر خوب هر زمان که عشقش کشید با زیر شلواری کردی چین پیلیسه دار و یا شرت مامان دوز و رکابی همانند قورباغه به وسط کوچه نمی پرد
•    یک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده . . .
 


سلام سلام


+نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد 1389 ساعت12:05 ق.ظ توسط دینا | نظرات |

پرم از هوای گریه…پرم از ترس و گلایه …

پرم از عذاب بخشش…

پرم از تلخی حسرت یه لبخند تا رسیدن به حقیقت…

پرم از نگاهی تب دار

از یه خواهش هوس بار

از نفس نفس تو تکرار

از یه گریه پای اصرار

از تبسمی دروغین ،

محض شادی دل بهاری غمگین

محض پر کشیدن تو هوای بی قراری یه عاشق

محض پیوند شکوفه با گل سرخ شقایق

پر شدم از اشک  آبی

وقتی نادیده گرفته شد دل من توی جشن گل و بوسه،

که به قیمت فرو ریختن این دل به پا شد

پرم از یه خواهش سبز …

برای گرفتن دوباره ی دستای دریا

پر شدم از بغض کهنه ، توی خلوت شبانه های سردم

وقتی اشکی می ریخت از غم

وقتی می شکست دلم هر دم و هر دم

وقتی ناخونده سرک کشید به دنیای قشنگ گلی ماتم

وقتی که تو اوج احساس دلی رو از ریشه کندند

عشق طناب دار به پا کرد ،

نه سر خودش رو بلکه با من عاشق وداع کرد

نه بهار دلش ترک خورد

نه شکوفه کرد نگاهی

وقتی که دل یه عاشق به پاشون می شد فدایی…

پرم از وسوسه ناب جدایی

رسیدم به نقطه ی آخر آخر

دیگه دل سیر از شکفتن ،

از تو از موندن شنفتن

تن می دم به وسوسه های جدایی

بی خیال عاشقانه های گلدون می پرم رهاتر از عشق

می سپارم تو رو به صدای بارون

به هوای دل سپرده ی بهاری

هوای دل سپرده ی بهاری

که با همه ی قشنگی های ناب نابش ،

دلای ما رو جدا کرد...


+نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد 1389 ساعت11:31 ب.ظ توسط دینا | نظرات |


تست خودشناسی
این مطلب رو حتماااااا بخونید

پرنده ی ابی

روزی پرنده ی ابی رنگی،ناگهاناز پنجره وارد اتاق شما شده و در اتاق محبوس

می شود.این پرنده ی گم شده،به گونه ای شما را جلب می کند و شما مصمم

به نگه داری او می شوید.ولی در کمال تعجب،روز بعد،رنگ پرنده ی ابی،زرد

می شود،این پرنده ی خارقالعاده هر شب،رنگش تغییر می کند.روز سوم،به

رنگ قرمز روشن در می اید و روز چهارم،به طور کامل سیاه می شود.به نظر

شما وقتی روز پنجم از خواب بیدار می شوید،پرنده چه رنگی پیدا کرده؟؟

1_تغییر رنگ نداده و هنوز سیاه است.

2_به رنگ ابی اولیه بر می گردد.

3_پرنده سفید می شود.

4_پرنده طلایی رنگ می شود.

کلید پرنده ی ابی

پرنده ای که به اتاق شما پرواز کرد،نماد نیک بختی می باشد.ولی یک باره تغییر

رنگ داده و شما را نگران می کند که شاید این خوشبختی،پایدار نباشد.

واکنش شما در این موقعیت،بیان کننده ی چگونگی بر خورد شما در زمان های

سخت و دودلی در زندگی واقعی می باشد.

1_افرادی که گفتند پرنده*سیاه*باقی می ماند،نگاه بدبینانه ای نسبت به زندگی

دارند.ایا شما از جمله افرادی هستیدکه وقتی اتفاق بدی برایتان رخ می دهد،

فکر می کنید که وضع به وجود امده هیچ وقت به حالت طبیعی باز نمی گردد.

شاید بهتر باشد فکر کنید حالا که اوضاع به  این بدی شده،دیگر بدتر از این نخواهد

شد.باید به خاطر بسپارید که(هیچ بارانی نیست که تمام شود)و(هیچ شب تاریکی

نیست که سپیده دم نداشته باشد).

2_افرادی که گفتند پرنده*ابی*می شود،افرادی خوش بین  و اهل عمل می باشند

باور شما بر این است که زندگی مخلوطی از خوب و بد است وجنگیدن با واقعیت

سودی نخواهد داشت.ناسازگاری ها را با ارامش قبول می کنید و بدون دغدغه

و ناراحتی خیال،اجازه می دهید که دوره ی بحران،مسیر خودش را طی کند.

این طرز نگرش به اینده اجازه می دهد تا ناراحتی ها را بدون متلاشی شدن

زندگیتان سپری کنید.

3_کسانی که گفتند پرنده*سفید* می شود انسان هایی قاطع و خونسرد هستند

که در هنگام بحران وقت تلف نمی کنند دچار هیجان و تردید نشده و قاطعانه تصمیم

می گیرند . اگر موقعیت خیلی وخیم شد احساس می کنید که بهتر است جلوی

ضرر را گرفته و به مسیر دیگری برای هدف های خود می روید و در گرداب تاسف

بیهوده غوطه ور نخواهید شد.نتیجه ی این روش منفعل،این است که همه چیز

به طور طبیعی به نفع شما پیش می رود.

4_افرادی که گفتند پرنده*طلایی*میشود را می توان افرادی جسور تعریف کرد.

فشار برای شما مفهومی ندارد و هر بحرانی یک موقعیت می باشد.ولی باید مراقب

باشیدکه اعتماد به نفس بیش از حد کار دستتان ندهد.فاصله ی بسیار کمی بین

حماقت و جسارت وجود دارد.

شما چه رنگی را انتخاب کردی؟؟

 


+نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد 1389 ساعت11:02 ب.ظ توسط دینا | نظرات |

 

شقایق گفت : با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم
گر سرخم ، چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت: شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر می کرد پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت زهم بشکافت

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

 

اگه انگشتای محترمتون درد نمیگیره نظر بدین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد 1389 ساعت12:35 ب.ظ توسط دینا | نظرات |

من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش/چون به فـــکر سوختن افتاده ای مردانـــــه باش
من نمی گویم که عاقل باش یا دیوانه باش/گــــر به جانــان آشنایی از جــــهان بیگانه باش
گر شبی در خانه ‌اى جانانه مهمانت کنند/گول نعمت را مخور مشغول صاحب‌ خانه باش


+نوشته شده در شنبه 23 مرداد 1389 ساعت12:40 ق.ظ توسط دینا | نظرات |